ミ☼ミحوالی کهکشان راه شیریミ☼ミ
در آمدی بر درد و دل نامه های گاهی تلخ گاهی شیرین یک موجود جاندار قرن 21 ساکن سیاره زمین
باران بارید...
اما بر تن خیست اثر نکرد. اشکهایت... چقدر بارانی چقدر ویرانی - میدانم! اما... ساده نگاه می کنی...! به آسمان نگاه کن! قاصدکی عبور می کند... قاصدک زیر باران خیس خیس و تو نا امید از پیغامت! جوابی، صدایی... - می دانم، خوب میدانم. قاصدک را فوت می کنی قاصدک، سنگین زیر قطره های باران دیگر نمی بارد. قاصدک سنگین تر زیر قطرهای اشک، زیر بار سکوت، زیر سقف مرگ... - ساده نگاه می کنی! قاصدک را خشک می کنی، پرپر می شود. حال یک پرش باقیست. فوتش می کنی می افتد. یک پر او، باز پرپر می شود. صد پر می شود... باران تمام شده. گریه می کنی. طاقتت طاق شده است... قاصدک مرد...! تقلا مکن! برای تو پیام آورده بود. افسوس ...! پَرپَرش کردی...! صد پرش کردی... در بدرش کردی... م.آ ۱۶/۱۱/۱۳۸۸ بیا در پرده اسرار شب، تک قایقی سازیم، کسی آن را نمی بیند. بیا با قایق چوبی، برای لحظه ی خوبی، به آب آبی دریا، به فرداهای ناپیدا، سفر کرده و پاروها بیاندازیم و قایق را به سمت هرچه خواهد شد رها سازیم.... بیا امشب، فقط امشب به نجوای گل شب بو، به آرامی رویاهای یک کودک، قسم، یکدم، فقط یکدم، ته وجدان خود، حرمت نگه داریم؛ مبادا شب دلش گیرد و تا صبحگاه اشک ریزد... نفس ها را پر از عطر تن شب کن! مبادا روز تو اندوه شب گیرد و قلب، تقصیر خود در پرده ابهام شب بیند. بیا در پرده اسرار شب، تک قایقی سازیم، کسی آن را نمی بیند... م.آ 20/10/1388 اگه چشماتو خوب وا کنی، غیر از خودت هم می بینی...!!! آره...! من یه خرمگسم/اما خرمگس معرکه نیستم که بهش لعنت بفرستی/من یه خرمگس محترمم/فقط یه خورده صدام بَده/من که چیزیم نیست!/قرار بود شاه مگس بشم/اما دست تقدیر زد تو سرم و شدم خرمگس/بابام وقتی مرد، یتیم و آواره شدیم/برای برادر و خواهر کوچکترم، هم برادر بودم و هم پدر/اولش یه مگس بودم/اما می خوای بدونی چطور شدم خرمگس؟ «داستان یک خرمگس» تقدیم به یک خرمگس از وقتی بابام مُرد، من مرد خونه مون شدم.هر روز می رفتم و مایحتاج خونه رو تامین می کردم. یه روز که برای پیدا کردن غذا رفته بودم حموم عمومی محلمون. اِسمال سگ دست، صاحب حموم، نشسته بود کنج عزلت و داشت دوستامو می پروند. یعنی مگسا رو! ماهم هی کل روز رو چرخ زدیم تو حموم اما هیچی پیدا نکردیم. آخر شب شد. غُلوم ژاپنی دوست اسمال سگ دست اومد پیشش و دعوتش کرد خونش. منم چون توی حموم چیزی پیدا نکردم و نا امید شده بودم، تصمیم گرفتم برم خونه شون. اسمال سگ دست، درِحموم رو بست و راه افتاد. منم دنبالش رفتم. وقتی رسیدیم، دیدم: بعله! بساط عیش و نوش به راه و دوستان جمعند. فقط مگسها کم اند. خلاصه دو دوست نشستند و تا صبح قُل قُلی زدند به رگ و آبشنگولی نوش جان کردند. ماهم چون اونا رو مست مشاهده نمودیم، به جمع آوری غذا مشغول گشتیم. کم کم داشتیم ماهم مست می شدیم. کم مونده بود بریم زیر لنگه دمپایی و بهش بگیم: دِه بزَن یالا! یهو نمی دونم چی شد که تو عالم مستی غُلوم چی به اسمال سگ دست گفت که: لامسب با اون دستای سنگین و سگیش خوابوند تو گوش غُلوم! ماهم که رو لپ های غلوم بودیم. و سپربلای اون شده بودیم. نقش بر زمین شدیم. چشمام یهو سیاهی رفت و همه جا تاریک شد!!! 3 روز بعد! 3 روز تو کُما بودم. دوستام منو آورده بودند خونه! چشمامو باز که کردم، مامانم یهو زد زیر گریه و گفت: چند بار بهت گفتم خودتو به آب و آتیش نزن و دنبال غذا نرو! ما از همین سطل آشغال همسایه غذا بر می داریم. به مادرم گفتم: مامان! پدرم وقتی مُرد سفارش کرد که هواتونو داشته باشم. پس دیگه سرزنشم نکن. باید وظیفم رو به نحو احسن ایفا کنم! تا صبح فکر می کردم!تو دلم به خودم فحش می دادم. به بی اُرزگیم. به ضعفم. به نا توانیم. یهو فکری مثل برق از ذهنم گذشت. فکر به قوی تر شدن! فکر رفتن به باشگاه بدنسازی تارعنکبوت! فردا صبح راهی باشگاه شدم. تصمیم جدی داشتم. ثبت نام کردم و مشغول به کار شدم. یک سال بعد یک سال سخت کار کردم. تا بالاخره قوی شدم. اسم و رسمی در کردم. تا آنجا که از عظیم الجثه ای، بهم لقب خرمگس دادند. همزمان با باشگاه، مطالعاتم را بالا بردم و صاحب فهم و کمالاتی شدم. آن روز رو به یاد می آوردم که چطور یه سیلی منو دگرگون و متحول ساخت! نمی دونم فقط چرا هرجا می رفتم، همه از دستم ناراحت می شدند و بهم فحش می داند و می گفتند: بر خرمگس معرکه لعنت! مهم نیست! اما برای خانواده ام مفید بودم و توان و قدرتم برای پیدا کردن غذا بیشتر شده بود. دیگه با یه سیلی رو زمین نمی افتادم! دیگه منت نااهلان را نمی کشیدم! آدما بدند! ما رو نمی فهمند. هی می خوان ما رو بُکُشند. اما تو بین اینا، یه دوست پیدا کردم! یه دوست که شاعره و تنهاست مثل خودم. یه روز رفتم خونش! اولش ناراحت شد و فکر کرد که من روی اعصابشم! اما کم کم من رو فهمید و با من دوست شد. یه شعر هم برام گفته که من قابش کردم و زدم روی دیوار خونمون! می خوام براتون بخونمش: «خرمگس نامه» یا «مثنوی خرمگسی» لنگ ظهر خرمگسی/در اتاق من بود/دائماً آن خرمگس/روی اعصابم بود من به دنبال مگس/خرمگس دنبال من/فکر مرگ خرمگس/ناگهان در مغز من خرمگس وِز وِز کنان/با توان پرواز کرد/مثل اینکه خرمگس/جنگ سرد آغاز کرد من به دنبال مگس/خرمگس دنبال من/بعد جنجال عظیم/باختم آن جنگ من با دلی بشکسته/گوشه ای بنشستم/خرمگس غمگین تر/چشم خود را بستم خرمگس مثل یه دوست/در کنار من نشست/ناگهان با خنده ای/مِهر آن بر دل نشست خرمگس با من بگفت/من مزاحم نیستم!/عین قانون خدا/خارج از آن نیستم خالق تو آفرید/آدمی را از خاک/تو به چه می نازی؟/من چه باک و تو چه باک؟ ما همه از عالمیم/جزو خاک آن دریم/جزء، کل را ساخته/ما همه از یک تنیم روز ما پایان بیافت/خرمگس دنبال خود/گفت من مهمان خویش/هرکسی بر کیش خویش آره! این داستان من بود. داستان یک خرمگس که عاشق خانواده اش و چه بسا عاشق آدمها! کاش آدما ما رو درک می کردند و به قتل و عام خاندان ما نمی پرداختند. اگه بخوام تو یه جمله حرفامو به آدما بزنم، خواهم گفت: اگه چشماتو خوب وا کنی، غیر از خودت هم می بینی!!! م.آ 17/1/1389 آن لحظه را بیاد داری؟ وَه که چه شیرین بود... داشتم تکمه قلبم را به آستین چشمهایت می دوختم انگار می سوختم برای لحظه ای دیگر لحظه شماری می کنم. حالا ببین! چگونه حصار دستان کوچکم بر حصیر حرارت عشق تو محاط می شود و طعم لب های سرخ رنگت که برای چشیدنش لحظه شماری می کنم. دیشب، بغض را فرو خوردی پایین و پایین رفت... تا بر دلتنگی هایت گره خورد بغضی که دیر یا زود می ترکد، برایش لحظه شماری می کنم. برای شنیدن تپش های قلبت که در هیاهوی اضطراب و کشمکش نثار صدای خسته ام می شود لحظه شماری می کنم. برای جان دادنت به من برای جان کندنم زخود، لحظه شماری میکنم. م.آ 30 /4/1390 شَک، سراسر وجودم را در می نوردد به مغز استخوان که می رسد با روح پیوند می خورد اگر می دانستی که خیانت چه معنا دارد! شاید شک، اول ایمان باشد ایمان به خیانت تو؟ ایمان به پیوندمان؟ دشتی سرسبز را تصور کن... من خوابیدم و تو تو می رقصی و من تو راه می روی و من و دستهایت که ... تماشا می کنم روی انگشتان پایت روی انگشتان پاک ات می چرخی، می رقصی من، سِحر می شوم به جادوی شبانه ات سوگند آفتاب هرگز طلوع نخواهد کرد! به چه امید ایستاده ام؟ ناگهان بیدار می شوم کنارم خوابیدی چه معصومانه! انگار روحت هم خبردار نبود از سراسر در نوردیده شدن از دشنه بر تشنه کهنه زخمی دورادور و همان دشت سرسبزی که ... آری! اینها اینجاست تنها آری! اینجا تنهاست تنها ذهن من خلوتی شبانه و... بیدار شو! بیدار شو... انگار تو هم خواب می بینی مرا بیدار می کنی بیدار می شود آنسوتر مردی که سالهاست بخواب رفته مات و مبهوت نگاهمان می کند - «وقتی سراسر وجودت را شک در می نوردد، بخواب! که دیگر بیداری سودی ندارد.» و مرد می خوابد و تو می خوابی و من ... و داستان ما سالهاست زیر خاک مدفون است خاکی از سرزمین شَک... خاکی از سرزمین رَشک... خاکی از سرزمین اَشک... م.آ 28/4/1390 آن هنگام که برای نجات جسم خسته ات، خود را به آب زدم، دریا، همان میعادگاه آشنائیمان روحت را پس داد بیتاب به من به خاک به آفتاب می نویسم برایت... و قسم به آفتاب که هرگز به سمت آن نخواهم رفت اگر فانوس شبانه ام باشی ببین! چگونه میان این خروشان امواج که بی درنگ فرو می بلعد مرا در چنگال سوی تو می آیم! ای نجابت بی دریغ نفس گیر بهار می نویسم برایت... که با تو سوی تو می آیم. م.آ 14/4/1390 و امروز... پس از سالها که آمدی بی آنکه بیمناک باشم یاد ِ هنگام شیرین آشنائیمان قایقی دوباره ساختم بی هراس از غرق شدن، بی هراس از محو شدن، دستانت را به من بسپار ... انگشتان کوچکت را بوسه خواهم زد مثل خاک مثل سرو مثل آفتاب به تن بی رمق زمین ِ سرد دستان سردت را به من بسپار خواهان سرمای تنت هستم خواهان سرمای تنت هستم... م.آ 2/4/1390 ـــ آرزو داشتم، پرنده ای کوچک بودم و روی شاخه ای سبز آشیانه داشتم... هر روز که می گذرد، پرنده از این شاخه سبز به آن شاخه سبزتر می پرد اما هنوز من در چهار دیواریِ اختیاریِ خاکستریِ خویش، محبوس مانده ام!
ـــ یه روز که همه ی غم ها تو فراموش می کنی و تمام شادی های دنیا توی قلبته، دلت داره پر می کشه / می ری روی پشت بوم، از اون بالا بچه ها رو نگاه می کنی که دارن بادبادک هوا می کنن و چقدر خوشحالن بدون اینکه بال داشته باشن دارن پرواز می کنن / تو هم یه بادبادک هوا می کنی و شادی های تو قلبتو پرواز می دی حالا تو هم میشی یه پرنده! اما یادت نره که هنوز یه انسانی...
داستان پرواز بچه که بود خانه ای داشتند روی قله ی کوه که به پرتگاهی و آن نیز به دشتی سر سبز منتهی می شد گاهی اوقات روی پرتگاه می ایستاد تا لذت سقوط را تجربه کند می لغزید، می خندید و گاهی می رقصید اما سقوط نمی کرد. بزرگتر که شد روی پرتگاه ایستاد تا لذت پرواز را بیاموزد از خدا خواست دو بال به او هدیه دهد خدا دو بال به او داد و سکوت کرد و او پرواز کرد و رفت و رفت... آنقدر که دیگر لغزش و خنده و رقص یادش رفت روزها به بیهودگی می گذشت... و او افسرده تر و غمگین تر می شد و داشت کم کم سقوط می کرد تصمیم گرفت به پرتگاه برگردد به خانه اش برگردد از خدا خواست تا بالهایش را ناپدید کند و بالهایش ناپدید شدند و او پرواز کردن را فراموش کرد کوچک شد بچه شد لغزید و خندید و رقصید بچه تر شد و خدا همچنان سکوت می کرد... «مجید آهنگری» 9/2/1390 اولین برگ سال هزار و سیصد و نود ... سیم های سازم دارند کوک می شوند... اتودهایی که مدام روح مرا می آزرد، نوازش می کند اکنون روحی که تعلقی به نابودی ندارد خدای من! می شنوی؟ چگونه دچار می شوم؟ چگونه دچار سحر این نغمه عجیب می شوم؟ مرا می برد و چه خوب می برد مرا می کُشد و چه خوب می کُشد صدا می کندم! می روم و فردایی نه چندان دور، آن سحر را با تو شریک می شوم فردا را دریاب قطار دیروز مرده است! «مجید آهنگری» 3/2/1389 آخرین برگ سال ۱۳۸۹ ... می خواهم دوستت داشته باشم تو را از میان قابهای خیالی روی دیوار ممنوعه ی فکر روی دیوار مخروبه ی بکر ساعت زنگدار کنار طاقچه دیگر معنا ندارد و عروسک خواهرم که تا دیشب کوک می شد، امروز کله اش را کنده قطار زمان، زیر ریل های معصومیت و من پی فشنگ هایی برای اسلحه خیالی دوران کودکی ام می گردم هدف، چشم روزگار فشنگ هایم همان مداد های آبی و قرمز بود برای مشق نوشتن و ما، به جرم انسانیت، محکوم گشته و حتی اسارت نیز به تاراج رفته و هم اسلحه، مداد، ساعت زنگدار و عروسک بی کله... کم کم دارد آب می شود بستنی آدمکی نقابدار بی زبان دلم گاهی برای مصومیت نداشته تنگ برای بادکنک های دروغین که هیچوقت نترکیدند، تنگ تر و بادبادک های رسوایی ضخامتشان به اندازه یک قرن، باریک است پاسی از شب گذشته... به ندارایی هایم می اندیشم که نیست جز مشتی کتاب، مداد، رختخواب، ساعت زنگ ندار، تفنگ خیالی و همان عروسک به ارث نرسیده ی بی کله...! می خواهم دوستت داشته باشم تو را از میان قابهای پوشالی روی دیوار ممنوعه فکر روی دیوار مخروبه ی بکر روی دیوار ... «مجید آهنگری» ۲۶/۱۲/۱۳۸۹
آری...! ![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()
![]()
![]()
| کپي و استفاده از مطالب وبلاگ «حوالي کهکشان راه شيري» تنها با ذکر نام نويسنده و وبلاگ مجاز مي باشد-گرگان نت |


